تبليغاتX
مهتاب آجری
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388

صدای اذان پدر بزرگ جا مونده توی گوشم

باران گفتگوی آسمان و گیاه بود

آفتابگردان چوب لباسی  مهتاب شده و

سر

          به سر باغچه میگذاشت

مهم نبود پروانه هآی باغ همسایه سر از کدام پیراهن در بیاورند

باید ساعت ها از خیابان راهی شده میگذشت

تا ایستگاه

اتوبوس خالی از بدرقه را به گردن بگیرد

یکی میگفت

پنجره از تبرعه ی اخرین چشمها متولد شده

یکی که سال ماهی ها را تحویل میگرفت

سرزمین مادریش سنگ بود و سجاده

تسبیح از انگشتانش چکه میکرد

روی گل گل چادر مادر بزرگ

یکی که حالا

پشت قایم باشک وحشی سنگ پیدایش شده

اسمش را که بیاورم

نوشتن تمام میشود

با تکه پاره های دردی

که سر از پای آینه نمیشناسند

حالا

حالا

حالا باغچه بچه اش نمیشود

آفتاب گردان بارانی به تن کرده

وفقط رقص باریکی از مهتابیمان مانده

مادر بزرگ عروسک بازیش گرفته میان آلبوم خانوادگی

شبی به خوابم آمد

گفت هرچه دست تکان میدهی بدرقه نمیشوم

اینجا ایستگاهها آشتی کنان گرفته اند

آنجا چطور

سحر

اذان پیچید توی بیتابی گلدسته

کبوتری گرسنه در خیال دانه های تسبیح

مادر بزرگ چادر در هوای پرهایش تکانده بود

رفتن به مزارستان پیرمردها کمی سکوت میخواهد

آنوقتها سکوت میشد سمفونی سیگار

فرزند ناخوانده ی دستهای همیشگی

میشد عروسک

باخواب و بیداری چشمهاش

صبح بود

همه چیز محیای فاتحه ای آویخته از انگشت بی خیال اشاره و

حیف

مرگ دیگر

چیزی برای شنیدن نداشت.

 

 

 

نوشته شده توسط نادر سهرابی در 1:33 | | لینک به این مطلب