بزرگی میگه:

وقتی همه یک جور فکر میکنند

یعنی:هیچ کس فکر نمیکنه.

بگذریم

 


این کار کوتاه رو سه سال پیش نوشتم:

اگر درخت ابر میشد

و برگ             قطره

باران یک استعداد پشیمان بود

و پاییز

طغیان یک حکومت افسرده.

 

کار دوم:


دستم به دامنت باد

مرا به کوچ خون بسپار

مرا به کوچه ای بی نام اطراف آزادی

ببین

نردبان با حضور این همه پله

سر از کار آسمان در نیاورد

ببین

این کشته گان بر دامن کوچه

شیرخوار سینه ای بودند

که وسعتش دشت بود و آوازش:

نامه ای سر گشاده بر اندام پرچمها

ببین

کو  چه  ها  باری کن  دو  کونا بس تس

همیشه

حرفهای خیابان گران تمام میشده انگار

از دیدن خسته ای؟

من

رفته بودم از حرفهای پنجره بی پرده گی کنم

شاید این جمعه بیاید بخوانم        شاید

شهیدای شهر بخوانم               اما

دیگری

رفته بود سنگ بیاورد

سر بیاورد از جنگهای ناشیانه

پی التماس ببر بی نگاه

 اهوی بی بیشه

آنها

میخواستند ببینند چند نفرند برای سحر کردن صبر

خواب دیدن ماه

سنگر بیاورند

با نامی که پشتش بخش میشد

وچهره ای شبیه ناگهان

از شنیدن خسته ای؟

فقط همین چند کلمه:

این ندای افتاده بر نقشه

نام شعرهای از اینجا به انتها

نایِ ندارم

چشمِ بی سرانجام

دهانِ طبق معمول و

زبانِ آخرین بار

امروز بچه ها میخوابیدند و میگفتند:

منتی که برف امسال سر کوه گذاشت

تا زمستان سالهای آینده اب نخواهد شد

دستم به دامنت

باد.


صدای اذان پدر بزرگ جا مونده توی گوشم

باران گفتگوی آسمان و گیاه بود

آفتابگردان چوب لباسی  مهتاب شده و

سر

          به سر باغچه میگذاشت

مهم نبود پروانه هآی باغ همسایه سر از کدام پیراهن در بیاورند

باید ساعت ها از خیابان راهی شده میگذشت

تا ایستگاه

اتوبوس خالی از بدرقه را به گردن بگیرد

یکی میگفت

پنجره از تبرئه ی اخرین چشمها متولد شده

یکی که سال ماهی ها را تحویل میگرفت

سرزمین مادریش سنگ بود و سجاده

تسبیح از انگشتانش چکه میکرد

روی گل گل چادر مادر بزرگ

یکی که حالا

پشت قایم باشک وحشی سنگ پیدایش شده

اسمش را که بیاورم

نوشتن تمام میشود

با تکه پاره های دردی

که سر از پای آینه نمیشناسند

حالا

حالا

حالا باغچه بچه اش نمیشود

آفتاب گردان بارانی به تن کرده

وفقط رقص باریکی از مهتابیمان مانده

مادر بزرگ عروسک بازیش گرفته میان آلبوم خانوادگی

شبی به خوابم آمد

گفت هرچه دست تکان میدهی بدرقه نمیشوم

اینجا ایستگاهها آشتی کنان گرفته اند

آنجا چطور

سحر

اذان پیچید توی بیتابی گلدسته

کبوتری گرسنه در خیال دانه های تسبیح

مادر بزرگ چادر در هوای پرهایش تکانده بود

رفتن به مزارستان پیرمردها کمی سکوت میخواهد

آنوقتها سکوت میشد سمفونی سیگار

فرزند ناخوانده ی دستهای همیشگی

میشد عروسک

باخواب و بیداری چشمهاش

صبح بود

همه چیز محیای فاتحه ای آویخته از انگشت بی خیال اشاره و

حیف

مرگ دیگر

چیزی برای شنیدن نداشت.

 

 

 


 

نوشته شده توسط نادر سهرابی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ساعت 1:33 موضوع | لینک ثابت